شب جمعه است و از روی بی حوصلگی به همسرم میگویم بیرون برویم وحال وهوایی تازه کنیم .در میان هیاهوی خیل عظیمی از مردم که در میان راهروی مرکز خرید شتابان در حال آمد و شدند گم می شوم به یک باره پیرمردی نورانی را میبینم که در گوشه ای در کنار دیوار وزنهی خود را زیر مقوایی گذاشته است و از مردم میخواهد که وزن خود را بکشند. معلوم است که نگران اضافه وزن مردم و تبعات چاقی که به دنبال آن میآید، نیست بلکه نگران سنگینی خورد وخوراک خودش می باشد که با چه امیدی او را به گوشهای از راهروی این مرکز خرید بزرگ، روانهکردهاند.
کپی رایت © 1405 پیام اصلاح . تمام حقوق وب سایت محفوظ است . طراحی و توسعه توسط NamooDev